سراب نیلوفر نام دریاچه‌ای کوچک در شمال‌غربی شهر کرمانشاه است؛ دریاچه‌ای طبیعی که به‌واسطهٔ گل‌های نیلوفری که بر سطح آب آن می‌رویید، شناخته می‌شد. البته شهرت و اهمیت این سراب تنها به نیلوفرهایش محدود نمی‌شد؛ تنوع گیاهی و جانوری، بهره‌برداری اهالی از آب آن برای کشاورزی، و اینکه محلی مناسب برای شنا و تفریح جوانان کرمانشاهی بود، همگی در ساختن این جایگاه نقش داشتند.

سراب نیلوفر نام دریاچه‌ای کوچک در شمال‌غربی شهر کرمانشاه است؛ دریاچه‌ای طبیعی که به‌واسطهٔ گل‌های نیلوفری که بر سطح آب آن می‌رویید، شناخته می‌شد. البته شهرت و اهمیت این سراب تنها به نیلوفرهایش محدود نمی‌شد؛ تنوع گیاهی و جانوری، بهره‌برداری اهالی از آب آن برای کشاورزی، و اینکه محلی مناسب برای شنا و تفریح جوانان کرمانشاهی بود، همگی در ساختن این جایگاه نقش داشتند.

تا همین سال‌های نه‌چندان دور، وقتی کرمانشاهیان از گرمای تابستان به ستوه می‌آمدند، تن به آب روان، زلال و خنک سراب می‌سپردند؛ و سراب نیلوفر نیز همواره آغوش مهربانش را بر این اشتیاق می‌گشود. هرچند گاه پیش می‌آمد که شناگری بر اثر غفلت، در همان آغوش آرام می‌گرفت و دنیا را با همهٔ خوبی‌ها و تلخی‌هایش ترک می‌کرد. با این‌همه، شوق مردم به سراب و مهربانیِ بی‌دریغ آن، لحظات شیرینی در ذهن کرمانشاهیان ثبت کرده و سبب شده است که سراب نیلوفر به بخشی از خاطرهٔ جمعیِ این دیار بدل شود؛ خاطراتی که هیچ حادثه‌ای، حتی سایهٔ سنگین خشکسالی، قادر به زدودن آن‌ها از حافظهٔ مردم نیست.
سرابی که در روزگاری نه‌چندان دور، آغوش تر و خنکش را بر روی رهگذران می‌گشود، امروز دستانش را برای قطره‌ای آب به سوی همان رهگذران دراز کرده و طلب یاری می‌کند.
این سراب زیبا، اکنون با لب هایی تشنه، چشم به راه دستان مهربانی است تا به فریادش برسند و او را از مرگِ حتمی برهاند.

این روزها که گوشه‌وکنار سرزمین‌مان ایران گرفتار خشکسالی است، سراب نیلوفرِ کرمانشاه نیز بدون ‌نیلوفرهای زیبایش، بی‌پرنده‌ها و آبزیانش، و در غم دوری روستائیانی که زمین های خود را با آب سراب سیراب می کردند و رهگذرانی که گرمای طاقت فرسای تابستان را با خنکای آب سراب ازسر می گذراندند، و در حالی که دیگر از آن نسیم خنک وموج های دلنوازش خبری نیست؛عفریتهٔ خشکسالی را در آغوش گرفته و مرگی خاموش را به انتظار نشسته است.

من، که بخشی از خوشی‌های نوجوانی‌ام را در این سراب جا گذاشته‌ام، با مرور آن خاطرات تصمیم گرفتم بار دیگر به سراغ سراب بروم، پای درد دل و حرف‌هایش بنشینم، و فریادش را به گوش رهگذران برسانم که؛ آیا فریادرسی هست؟

-اگر مایل باشی، گفتگویمان را با مرور خاطراتت شروع کنیم.
خاطرات من ریشه در تاریخ همین سرزمین دارد؛ از روزگاری که مردم برای رفع نیازهای غذایی‌شان به من پناه می‌آوردند. از آب من ماهی می‌گرفتند، پرندگان حلال گوشتی را که در اطرافم زندگی می‌کردند شکار می‌کردند، و محصول باغ‌ها و کشتزارهایشان را با جوهایی که از من منشعب می‌شد آبیاری می‌نمودند. راستش را بخواهی، از وقتی خودم را شناخته‌ام، همیشه در تعامل با شما آدم‌ها بوده‌ام.

-هیچ پیش آمده که از این وابستگی مردم به خودت حس غرور کنی؟ یا مثلاً خودت را بگیری؟
سرمنشأ وجودی من از چشمه‌های جوشانی است که از اعماق زمین برمی‌خیزند. همین زلالی، مانع از هرگونه زنگار گرفتن بر جان من است. من آفریده شده‌ام برای آنکه در خدمت جانوران، گیاهان و البته انسان‌ها باشم. نه غروری در کار است، نه فاصله‌ای؛ رسالتم خدمت است.

-خستگی چطور؟ این‌همه سال، این‌همه آدم خسته‌ات نمی‌کند؟
آبی که در من می‌جوشد چنان روان و تازه است که مجال خستگی نمی‌دهد. من جریانم؛ و هر جریانی تازه می‌ماند.

-این‌همه آدم را دیده‌ای آیا کسی بوده که در خاطرت به‌طور ویژه مانده باشد؟
همان‌طور که گفتی، آدم‌های بسیاری از کنار من گذشته‌اند؛ و به‌خاطر سپردن تک‌تک‌شان کار ساده‌ای نیست. اما برخی هرگز از یاد نمی‌روند. به یاد دارم روزی که فرهاد، برای جلب رضایت شیرین و به‌دست آوردن دل او، از من یاری خواست. چند شاخه گل نیلوفر از من چید و با همان‌ها توانست دل شیرین را نرم کند. عشقی که بعدها در ضربه‌های تیشه‌اش بر سینه کوه بیستون روایت شد، پیش از هر چیز، در حبس نفس‌هایش در آب من و چیدن نیلوفر از اعماق وجودم شکل گرفت.
من، تجلی‌گاه نخستین شعله عشق فرهاد و شیرین بودم اما شهرتش سهم بیستون شد.

– سرابی که چنین از دل زمین می‌جوشد و در دل تاریخ ریشه دارد را باید تا همیشه تجربه کرد. چطور شد که به چنین روزگاری گرفتار آمدی؟
اگر منظورت همان گرد خشکسالی است که بر چهره‌ام نشسته، باید بگویم این، تنها یک خشکی ساده نیست؛ زخمی عمیق است که بر قلبم نشسته و تو با سوالت دوباره آن را بیدار کردی.
آری، منِ جوشان و خروشان را چه به این خاموشی و خشکی؟
راستش را بخواهی، قصه‌ام قصه‌ی بی‌مهری روزگار است؛ قصه‌ی سال‌هایی که باران کم شد، سفره‌های زیرزمینی خالی شدند و آدم‌ها ــ نه از سر بدی، که از سر نیاز و نادانی ــ بیشتر از توانم از من برداشتند.
من می‌جوشیدم تا زندگی بدهم؛ اما آن‌قدر از من گرفتند و آن‌قدر کم به من بازگرداندند که رگ‌های آبم نحیف شد و نفس‌کشیدنم به شماره افتاد.

-برای کسی که همیشه آغوشش بر روی مردم باز بوده، تحمل این سکوت عذاب‌آور چطور ممکن است؟
خب، من در طول حیاتم بالا و پایین‌های بسیاری دیده‌ام. فصول کم‌آبی و حتی بی‌آبی زیادی از سر گذرانده‌ام. اصولاً خاصیت طبیعت همین است؛ روزی نیک‌است و روزی سخت. و ما که زاده‌ی طبیعتیم، خود را برای چنین روزگاری مهیا می‌کنیم و به آن‌ها تن می‌دهیم.
اما حال و روز این روزهای من حکایت دیگری است؛ راستش را بخواهی، درد من بیش و پیش از بی‌آبی، از فقر فکری آدم‌هاست. دخالت‌های نابجا، زیاده‌خواهی‌ها، و نادیده گرفتن حقوق دیگر عناصر طبیعت، زخمی مضاعف بر پیکر ما می‌نشاند.

-یعنی می‌خواهی بگویی مداخله‌ی انسان مانعی برای بازسازی عناصر طبیعی است؟
بله، درست اشاره کردی. شما آدم‌ها با مداخله‌های بی‌محابا به چرخه‌ی طبیعت ضربه می‌زنید و برای سهم بیشتر، حق حیات را از ما می‌گیرید؛ غافل از آنکه با این کار، نه تنها سهم بیشتری به دست نمی‌آورید، بلکه ادامه‌ی حیات خودتان را هم در معرض خطر قرار می‌دهید.

-با این توصیف، امیدی به بهبود شرایط نمی‌رود.
اگر نگاه شما انسان‌ها به منابع طبیعی همین‌گونه بماند، خیر؛ امیدی نیست.
مگر آنکه نگرشتان را تغییر دهید و بپذیرید که این عناصر بخشی از چرخه‌ی حیات‌اند و لازمه‌ی بازسازی آن.
در این صورت ــ و تنها به شرط دست برداشتن از بهره‌کشی صرف ــ می‌توان میان انسان و عناصر اصلی حیات آشتی برقرار کرد و به ادامه‌ی زندگی برای ما و شما امیدوار بود.

-از خاطره شروع کردی، به گلایه پرداختی و از مشکلات و دلایل و راه‌حل‌ها گفتی می‌خواهم کمی هم از آینده و امید بگویی.
امید واژه‌ای‌ست که همچون خون در رگ‌های حیات جریان دارد؛ درست مانند نفس‌های شما آدم‌ها، چرخه‌ی زندگی ما نیز به آن وابسته و دل‌بسته است.
ما عناصر طبیعی، همیشه دلمان را به روزی بهتر گرم نگه می‌داریم. درست است که این روزها دیگر در من آبی نمی‌جوشد، نیلوفری نمی‌روید، نسیمی از سطح من به ساحل نمی‌وزد، صدای پرنده‌ای میان درختان اطرافم شنیده نمی‌شود و جنب‌وجوش ماهیان بر سطح آبم به چشم نمی‌آید.
اما با این همه، می‌دانم پروردگار هیچ آفریده‌ای را به حال خود رها نمی‌کند.

می‌دانم که او خرد و اراده را در نهاد انسان نهاده تا به کمک آن بیندیشد و راه درست را برگزیند.
می‌دانم روزی فرا خواهد رسید که شما آدم‌ها به رفتارهای خود نگاهی دوباره می‌اندازید، از خطا دست می‌شویید و مسیر درست را انتخاب می‌کنید.

آن روز، شاید کمی دیر، اما بی‌تردید خواهد آمد.

و آنگاه ما ــ من، شما، پرنده‌ها، نیلوفرها، آب‌ها و درختان ــ دوباره کنار هم قرار خواهیم گرفت و در یک چرخه‌ی طبیعی تازه، به زندگی و حیات، نَفَس دوباره خواهیم بخشید.

-و آخرین حرفت با آدم‌ها؟
آخرین حرف من همان سخن آغازینم است.
من و دیگر سراب‌های اطراف کرمانشاه، ریشه در تاریخ این سرزمین داریم؛ ریشه‌هایی عمیق‌تر از آنکه بتوان آن‌ها را برید یا نادیده گرفت. اگر شما آدم‌ها می‌خواهید این ریشه‌ها و اصالت‌ها را نگاهبانی کنید، باید راهی برای مقابله با پیامدهای تغییرات اقلیمی بیابید و شیوه‌ی تعامل‌تان با طبیعت را از نو تعریف کنید.

به شما یادآوری می‌کنم:
حیات من به حیات شما وابسته است، و حیات شما نیز به من.
این رابطه یک‌طرفه نیست؛ یک پیمان نانوشته است میان انسان و طبیعت.

پس با مسئولیت‌پذیری بیشتر، با درک و احترام، و با چشم‌اندازی روشن‌تر به سراغ طبیعت بیایید.
اگر شما به ما زندگی ببخشید، ما نیز زندگی را به شما بازمی‌گردانیم.
***
در این لحظه، سراب نیلوفر به سکوتی عمیق فرو رفت؛
سکوتی که مرا با خاطرات گذشته و انبوهی پرسش بی‌پاسخ تنها گذاشت.

آیا روزی خواهد رسید که دوباره رویش نیلوفر را بر سطح این سراب ببینیم؟
آیا فرزندان ما در آینده خواهند توانست تن خود را به آب خنک و روان آن بسپارند و از خنده‌هایشان صدای زندگی بلند شود؟
آیا «اشرف مخلوقات» سرانجام چاره‌ای برای این تغییرات اقلیمی خواهد یافت؟
آیا رفتارمان با طبیعت دگرگون می‌شود، یا باز هم با خودخواهی، مسیر گذشته را ادامه خواهیم داد؟

و مهم‌تر از همه آیا برای سرابی که عمری آغوشش به روی همه باز بود،
فریادرسی خواهد آمد؟

گزارش و گفتگو: مهدی بستار

Loading

  • منبع خبر : چویر نیوز