قتل « الهه » به دست « بهمن » از آن دست پرونده های جنایی بود که در سال های اخیر جامعه را شوکه کرد. در چنین جنایاتی، دستگاه قضایی و پلیس به سرعت وارد عمل می شوند؛ مجرم شناسایی، بازداشت و در زمان کوتاهی محاکمه و مجازات می شود. اما ریشه ها و انگیزه های پنهان چنین جنایاتی اغلب در سایه می ماند. تا جامعه ی ناآگاه، در برابر چنین جنایات تکرار پذیری بی دفاع بماند.

قتل « الهه » به دست « بهمن » از آن دست پرونده های جنایی بود که در سال های اخیر جامعه را شوکه کرد.
در چنین جنایاتی، دستگاه قضایی و پلیس به سرعت وارد عمل می شوند؛ مجرم شناسایی، بازداشت و در زمان کوتاهی محاکمه و مجازات می شود. اما ریشه ها و انگیزه های پنهان چنین جنایاتی اغلب در سایه می ماند. تا جامعه ی ناآگاه، در برابر چنین جنایات تکرار پذیری بی دفاع بماند.
در این داستان کوتاه، در حد بضاعت، کوشیده ام با الهام از نظریه «سایه» در روانشناسی تحلیلی کارل گوستاو یونگ بخش تاریک و سرکوب شده وجود بهمن که او را تا مرز جنایت برد، بازخوانی کنم.
یونگ باور داشت که امیال و احساسات سرکوب شده، به بخش ناخودآگاه روان رانده می شوند و نیرویی مضاعف پیدا می کنند. این نیرو می تواند در لحظه ای پیش بینی نشده، زمام رفتار انسان را به دست بگیرد و حتی او را تا مرز جنایت پیش ببرد.
بر این اساس، فرض من این است که بهمن نه با نقشه ی قبلی از پیش طراحی شده، بلکه تحت تاثیر همین بخش تاریک و سرکوب شده وجودش، دست به جنایت زد. فرضیه ای که می تواند با انگیزه های قاتل منطبق باشد یا نباشد.
در روایت پیش رو، کوشیده ام حرمت خانواده قاتل و حریم خصوصی مرحومه الهه را پاس بدارم.
***
در خانواده‌ای بزرگ شد که سلسله‌مراتب در آن چون دیواری سنگی، تغییرناپذیر بود.
حرف پدر، قانون بود و نبودش، این حق را به برادران بزرگ‌تر می‌داد. مادر نیز قلمرو خود را با قاطعیت اداره می‌کرد و هیچ‌کس توان سرپیچی از تصمیمات انضباطی او را نداشت. بهمن به عنوان کوچکترین عضو خانواده، راهی جز اطاعت نداشت.
اطاعتی که رفته رفته در او به عادت بدل شد و ریشه در وجودش دواند، تا جایی که حتی در برابر زورگویی غریبه ها هم سکوت اختیار کرده و تسلیم می شد. فرمانبرداری بهمن به رفتارهای بیرونی او در روابطش با دیگران محدود می شد. در عوض دنیای درونش آماده عصیان، سرشار از خشمی فروخفته بود که هر روز بر شعله های آن افزوده می شد. خشم عصیانگری که همچون سایه او را همراهی می کرد.
بهمن در میان این دو بی نهایت یعنی آتش خشمی درونی و اطاعت پذیری در برابر خواسته های اطرافیان سرگردان بود. او سرانجام با همین تضاد پا به دوران جوانی گذاشت. دورانی که با رهایی و بی قیدی شناخته می شود اما برای او جز اسارت-خشم درون- و تسلیم-در برابر سلطه دیگران- مفهومی نداشت.

در همان روزها، در میان لایه‌های این سکوت و خشم، طعم عشق را چشید؛ عشق به دختر یکی از کسبه‌ی خوشنام محل، با چشمانی پر از نجابت که دل هر بیننده‌ای را می‌ربود. برای او، این عشق مرهمی بر تضادهایش بود. هرچه رابطه شان عمیق تر می شد، فرمان پذیری دختر میل سلطه جویی را در درون او بیدارتر می کرد. میلی که با مهیا شدن شرایط، زمینه ظهور یافته بود، حالا دیگر جز تسلیم کامل چیزی را تاب نمی آورد.
این رفتارهای سلطه گرانه که به بهانه عشق شکل گرفته بود با شعله های خشم، رابطه آنها را به جهنمی غیر قابل تحمل بدل کرده بود. جهنمی که با ساده ترین اتفاق بر شعله های آتش آن افزوده می شد.
روزی که در خیابان تلفن همراه دختر زنگ خورد، بهمن بی هیچ مکثی گوشی را از دستش گرفت و به گوشه‌ای پرتاب کرد؛ گویی تماس آن سوی خط، دشمنی پنهان بود که قصد داشت میانشان فاصله اندازد.
از همان روز، نگاهش به تلفن و تماس‌ها بدل به سوءظنی همیشگی شد و دختر نیز، آهسته و بی‌صدا، از او فاصله گرفت. تا روزی که برای همیشه رفت.
رفتن دختر زخم عمیقی بر قلبش گذاشت، اما عمیق تر از آن، میل به سلطه گری توام با خشمی بود که بر زندگی اش سایه افکند.
پس از آن ماجراها بود که بهمن؛ با دلی آکنده از خشم وکینه، در میان انبوه آدم های شهر ناپدید شد.
ادامه ی روایت مردی با خشم فروخفته در جامعه را از زبان خود بهمن بشنویم.

آن روز صبح، مثل همیشه سرگردان و بی هدف با خودرویی که برای امرار معاش قرض گرفته بودم، در میان ترافیک سنگین خیابان های شهر پیش می رفتم.
گاهی پیش می‌آمد که عابری برای رسیدن به مقصد جلویم را بگیرد و من، بی‌توجه به مبلغ و مقصد او را می‌رساندم.
در یکی از همین مسیرها، دختری جوان روی صتدلی جلو کنارم نشست. حین حرکت، متوجه گفت‌وگویش با تلفن شدم. کسی آن سوی خط با لحنی آمرانه به او می‌گفت که در جامعه باید چگونه رفتار کند. دختر، با صدایی پُر از پرخاش و تمسخر، جواب می‌داد که هر طور بخواهد رفتار می‌کند و هیچ‌کس حق ندارد برایش تعیین تکلیف کند.
هر لحظه صدای دختر بالاتر می‌رفت، با هر کلمه ای که از دهان دختر بیرون می آمد، چیزی درونم می‌جوشید؛ همان خشم فروخورده‌ای که سال‌ها مثل آتشی زیر خاکستر مانده بود، حالا زبانه می‌کشید.
تصور این‌که زنی در محدوده‌ی اختیار من، این‌گونه بی‌پروا و جسورانه «نه» بگوید، برایم غیرقابل تحمل بود.
انگار تمام خاطرات تحقیر و نافرمانی‌های گذشته در یک لحظه بر سرم آوار شدند.
تحمل شرایط از توانم خارج شده بود. دستم ناخودآگاه جلو رفت تا گوشی را از دستش بگیرم. او با حرکتی سریع دستش را عقب کشید. نگاهش پر از تحقیر و تمسخر بود؛ نگاهی که انگار می‌خواست بگوید: «تو هیچ قدرت و تسلطی روی من نداری.»
کشمکش کوتاهی بین ما در گرفت. قلبم به شدت می‌تپید و صداهای اطراف محو شدند. در آن لحظات تنها چیزی که حس می‌کردم فشار خون در شقیقه‌هایم و تنگی نفس بود.
بی‌آنکه بفهمم چه می‌کنم، دستم به جیبم رفت. انگار تمام بدنم در اختیار سایه‌ای تاریک قرار گرفته باشد. چاقو را بیرون کشیدم و قبل از آنکه فرصتی برای فکر کردن داشته باشم، تیغه‌اش را به قفسه‌ی سینه‌ی دختر فرو بردم.
عرق سردی بر پیشانی‌ام نشسته بود و نفس‌هایم تند و کوتاه بالا می‌آمد، اما از درون… سبک شده بودم.
انگار باری سنگین که سال‌ها بر شانه‌هایم فشار می‌آورد، یک‌باره فرو افتاده باشد.
حالا او ساکت و بی‌حرکت روی صندلی افتاده بود؛ درست همان‌طور که همیشه می‌خواستم، مطیع بی‌چون‌وچرا.
در آن لحظه، در ذهنم فقط یک حقیقت روشن بود؛ هیچ‌کس حق مخالفت با من را ندارد. همه باید فرمان ببرند؛ فقط آن‌وقت بود که آتش خشم درونم آرام می‌گرفت.
اما سکوت دختر مسافر، سکوتی از جنس تسلیم نبود، سکوتی بود که دیگر هرگز شکسته نمی‌شد. چشمانش به نقطه‌ای نامعلوم خیره مانده بود، بی‌آنکه روحی در پس آن‌ها باقی مانده باشد.
برای لحظاتی در خلصه‌ای سنگین فرو رفتم؛ صدای خیابان، بوق‌ خودروهای عبوری، حتی تپش قلبم، همه انگار از فاصله‌ای دور می‌آمدند.
وقتی چشمم به چاقوی خونی افتاد که هنوز در دستم بود و بعد به نگاه خاموش دختر که به سقف خودرو دوخته شده بود، سرمایی ناگهانی از ستون فقراتم پایین دوید. انگار تازه فهمیدم چه کرده ام. نفس هایم به شماره افتاد، دستانم می لرزید. بی اختیار جسد بی جان دخترِ مسافر را در گوشه ای خلوت رها کردم. و بی آنکه جرات کنم به اطراف نگاه کنم، پدال گاز را تا ته فشردم و از محل گریختم.

م . بستار

Loading

  • منبع خبر : چویر نیوز