روی یکی از نیمکتهای پارک، جایی که کمتر کسی رفتوآمد میکرد، نشسته بود و به نقطهای دوردست خیره شده بود.
کبوترها بالا میرفتند و پایین میآمدند، بیاعتنا به زمین و زمان، و او در ذهنش جملهای از آلبر کامو را تکرار میکرد: ‘هیچچیز عذابآورتر از این نیست که ببینی کسی که برایش جان میدهی، حتی لحظهای به تو فکر نمیکند.’
این قسمت از پارک نه فقط خلوت بود، بلکه جایی بود که دختر هر روز از آنجا عبور میکرد. همانجا که یکبار، شاید از سر تصادف، چند کلمه میانشان رد و بدل شده بود. همانجا که برای پسر، از یک نیمکت چوبی فرسوده، به نقطهای مقدس تبدیل شده بود.
آخرین روزهای سال گذشته بود که خیلی اتفاقی با او روبهرو شد. درست بعد از مشاجرهی عذابآور با مادرش، بر سر شغل، آینده، و چیزهایی که نمیخواست به آنها فکر کند. برای فرار از آن فضای سنگین، خودش را به این گوشهی خلوت پارک رسانده بود. روی نیمکت نشسته بود، در میان هجوم فکرها، که ناگهان او را دید؛ بیخبر از همهچیز، در همان مسیر همیشگیاش، آرام و بیتفاوت از پارک میگذشت، درست از برابر نگاه او.
درست به خاطر ندارد که چطور مکالمهشان شکل گرفت. فقط یادش مانده که دختر، با همان نگاه آرام و بیتفاوتی که انگار هیچچیز از این دنیا نمیتوانست متزلزلش کند، لحظهای ایستاد. شاید چیزی در چهرهی رنگپریدهاش، یا آن آشفتگی خاموشی که در نگاهش بود، باعث شد بپرسد:
— اتفاقی افتاده؟ میتوانم کمکی بکنم؟
در کلام دختر گرمایی مطبوع بود، چیزی که شاید میتوانست دلگرمکننده باشد، اگر پسر به آیندهای بین خودشان فکر میکرد. اما نمیکرد. اختلاف طبقاتی و موقعیت اقتصادی خانوادهی دختر، مرزی نامرئی اما محکم بود، آنقدر که حتی اجازهی خیالبافی هم نمیداد.
با رفتاری آکنده از ادب و نزاکت، لبخند کمرنگی زد و گفت:
— چیزی نیست، فقط کمی ناخوشاحوالم. که آن هم، حتماً با گذشت زمان خوب خواهد شد.
دختر، با همان ترکیب عجیب از مهربانی و بیتفاوتی، سری تکان داد و لبخندی ملایم زد:
— شما از آن دست پسرهای باشخصیتی هستید که احترام هر خانمی را برمیانگیزد. گاهی شما را حین رفتن به دانشگاه میبینم و میدانم که از خانوادههای اصیل محله هستید.
لحظهای مکث کرد، بعد با کنجکاوی ادامه داد:
— مشتاقم بدانم، به چه کاری مشغول هستید؟ آیا شغل خاصی دارید، یا هنوز در حال تحصیل هستید؟
شباهت عجیبی بین خواستهی مادرش و سؤال دختر دید؛ هر دو حول یک چیز میچرخید: شغل آیندهاش. شاید به همین خاطر بود که بیاختیار کمی حالت دفاعی به خودش گرفت. لحظهای مکث کرد، بعد گفت:
— چون تازه فارغالتحصیل شدهام، هنوز به شغلی مشغول نیستم. و فکر نمیکنم که زمان را از دست داده باشم. در واقع، برای انتخاب یک شغل مناسب، باید زمان کافی در اختیار داشت.
دختر با شنیدن پاسخ قاطع پسر، کمی خودش را جمعوجور کرد و گفت:
— اما پسرهای فامیل ما فرصت زیادی برای فکر کردن ندارند. آنها بلافاصله پس از فارغالتحصیلی، به شغلی که از قبل برایشان در نظر گرفته شده، مشغول میشوند.
پسر نگاهش را از دختر دزدید و به کبوترهایی که در حال دانه خوردن بودند، خیره شد. چیزی برای گفتن نداشت. فقط سکوت کرد. سکوتی که تا همین لحظه هم ادامه دارد.
حالا، یک سال از آن ماجرا گذشته. او مانده و سوالهایی که جوابی برایشان پیدا نمیکند. یک سال است که در همان نقطه نشسته، هنوز بیآنکه شغلی داشته باشد، و به این فکر میکند که:
عشق همیشه به وصال ختم نمیشود. گاهی تنها چیزی که از آن باقی میماند، خاطرهای است که با خودت به گور میبری.”
نوشته و عکس: مهدی بستار
![]()












