در عصر ارتباطات، رسانه و تبلیغات به ابزارهایی قدرتمند در خدمت حکومت‌ها و چهره‌های سیاسی تبدیل شده‌اند؛ ابزارهایی که می‌توانند برای جلب افکار عمومی، ایجاد مقبولیت، بسیج توده‌ها و هدایت رفتار اجتماعی به کار گرفته شوند. حکومت‌ها و سیاستمداران برای رسیدن به این هدف، از مجموعه‌ای گسترده از منابع، از قدرت و ثروت گرفته تا رسانه، تبلیغات و شبکه‌های سازمانی، بهره می‌گیرند.

در عصر ارتباطات، رسانه و تبلیغات به ابزارهایی قدرتمند در خدمت حکومت‌ها و چهره‌های سیاسی تبدیل شده‌اند؛ ابزارهایی که می‌توانند برای جلب افکار عمومی، ایجاد مقبولیت، بسیج توده‌ها و هدایت رفتار اجتماعی به کار گرفته شوند. حکومت‌ها و سیاستمداران برای رسیدن به این هدف، از مجموعه‌ای گسترده از منابع، از قدرت و ثروت گرفته تا رسانه، تبلیغات و شبکه‌های سازمانی، بهره می‌گیرند.

در کنار این، چهره‌های هنری و فرهنگی نیز گاه پس از سال‌ها فعالیت و حضور رسانه‌ای، موفق می‌شوند سرمایه‌ای اجتماعی پیرامون خود شکل دهند و گروه‌های بزرگی از مردم را به خود جلب کنند.

اما در میان این سازوکارهای پیچیده، پدیده‌ای از میان ورزشکاران سر برمی‌آورد: «مسی».

فوتبالیستی که بدون آنکه از مردم چیزی بخواهد، بدون وعده سیاسی، بدون تلاش برای جلب آرای عمومی و بدون آنکه بخواهد خود را به عنوان یک رهبر اجتماعی معرفی کند، صرفاً با انجام کاری که در آن مهارت دارد و با بازی کردن در بالاترین سطح، به قدرت اجتماعی عظیمی دست می‌یابد؛ تا جایی که به نقطه تمرکز عاطفی میلیون‌ها انسان تبدیل می‌شود.

اینجاست که ذهن پرسشگر با یک سؤال اساسی مواجه می‌شود:

چگونه یک فوتبالیست می‌تواند از جایگاه یک ورزشکار فراتر رود و به یک نماد اجتماعی تبدیل شود؟

و اگر چنین پدیده‌ای ممکن است، چرا همه فوتبالیست‌های مشهور و نام‌آشنا به چنین جایگاهی نمی‌رسند؟

در پسِ پرده پدیده‌ای به نام «مسی» چه سازوکاری وجود دارد؟ این پدیده را چگونه می‌توان تحلیل کرد و در چارچوب کدام‌یک از مکاتب فلسفی، جامعه‌شناختی و نظریه‌های قدرت و سرمایه اجتماعی قرار داد؟

این حجم عظیم از سرمایه عاطفی و اجتماعی، آن هم در جهانی که انسان‌ها به واسطه دسترسی گسترده به اطلاعات، آگاه‌تر، مستقل‌تر و خودرأی‌تر شده‌اند، نمی‌تواند صرفاً حاصل شهرت یا تبلیغات باشد. چنین پدیده‌ای نه به سادگی اتفاق می‌افتد و نه به آسانی قابل تکرار است.

شاید بتوان از اینجا به فرضیه‌ای بزرگ‌تر رسید:

آیا ممکن است بخشی از قدرت اجتماعی، نه از تلاش برای کسب قدرت، بلکه از انجام درست و عالیِ نقش و مسئولیتی که برای انسان تعریف شده، به وجود بیاید؟

یعنی اگر هر فرد، سازمان یا حتی یک نهاد اجتماعی، کارکرد واقعی خود را به درستی بشناسد و آن را در بالاترین سطح ممکن انجام دهد، بدون آنکه دائماً از جامعه انتظار حمایت، تأیید یا همراهی داشته باشد، آیا می‌تواند به‌تدریج اعتماد و اعتبار اجتماعی کسب کند؟

و اگر این عملکرد مستمر، در حافظه تاریخی جامعه ثبت شود و با تجربه‌های مشترک و احساس تعلق جمعی پیوند بخورد، آیا نمی‌تواند در طول زمان به “قدرت جذب و انباشت سرمایه اجتماعی” تبدیل شود؟
شاید تفاوت اساسی میان «قدرت» و «سرمایه اجتماعی» نیز همین‌جا آشکار شود.
قدرت ممکن است با پول، قانون، سازمان، تبلیغات و ابزارهای رسمی اعمال شود؛ اما سرمایه اجتماعی چیزی نیست که بتوان صرفاً با فرمان یا تبلیغ ایجاد کرد. سرمایه اجتماعی زمانی شکل می‌گیرد که جامعه، اعتبار و اعتماد را به یک فرد، نهاد یا سازمان اعطا کند.

از این منظر، پدیده مسی می‌تواند نمونه‌ای قابل تأمل از نوعی قدرت اجتماعی باشد که نه از مطالبه قدرت، بلکه از “عملکرد، تداوم، اعتماد، خاطره و تعلق جمعی” پدید آمده است.

اما این پرسش ما را به نقطه‌ای حساس‌تر می‌رساند:

حکومت‌ها که برای حفظ مقبولیت، ثبات و ماندگاری خود نیازمند سرمایه اجتماعی‌اند، چگونه می‌توانند چنین سرمایه‌ای را به دست آورند؟

اگر حکومت‌ها ابزارهایی چون پول، قدرت، رسانه و تبلیغات را در اختیار دارند، چرا این ابزارها همیشه به اعتماد و سرمایه اجتماعی منجر نمی‌شوند؟

آیا سرمایه اجتماعی چیزی نیست که بتوان آن را مستقیماً تولید کرد، بلکه باید شرایطی را فراهم کرد که جامعه، خود، آن را تولید و به حکومت اعطا کند؟

و در نهایت، آیا می‌توان از «پدیده مسی» فراتر رفت و به یک نظریه عمومی‌تر درباره قدرت اجتماعی رسید؛ نظریه‌ای که توضیح دهد چگونه عملکرد واقعی، بدون مطالبه اعتماد، می‌تواند به اعتماد منجر شود؛ اعتماد به تعلق، تعلق به سرمایه اجتماعی و سرمایه اجتماعی به قدرت جذب تبدیل شود؟

شاید در نهایت، راز پدیده مسی نه در این باشد که چگونه میلیون‌ها نفر را به سوی خود کشاند، بلکه در این باشد که چگونه کاری کرد که میلیون‌ها نفر خودشان بخواهند به سوی او بیایند.

Loading

  • منبع خبر : چویر نیوز