دمِ غروب، در ارتفاعات مشرف به شهر، جایی دنج و خلوت که تمام شهر از آن پیدا بود، تنها و خاموش دیدمش. با اندکی تردید و به آرامی قدم جلو گذاشتم تا دلیل این عزلت‌نشینی‌اش را بدانم. احساسم می‌گفت در دلش غمی سنگین جا خوش کرده، پس با احتیاط و احترام کنارش نشستم تا ببینم درونش چه می‌گذرد.

دمِ غروب، در ارتفاعات مشرف به شهر، جایی دنج و خلوت که تمام شهر از آن پیدا بود، تنها و خاموش دیدمش. با اندکی تردید و به آرامی قدم جلو گذاشتم تا دلیل این عزلت‌نشینی‌اش را بدانم.
احساسم می‌گفت در دلش غمی سنگین جا خوش کرده، پس با احتیاط و احترام کنارش نشستم تا ببینم درونش چه می‌گذرد.

در ابتدا، حضورم را با بی‌اعتنایی پذیرفت. اما پس از لحظه‌ای کوتاه، با جمله‌ای خشک پرسید: «چه می‌خواهی؟»
فرصت را غنیمت دانستم و آهسته گفتم: «قصد بر هم زدن خلوتت را ندارم و نمی‌خواهم حریمت را بشکنم، اما احساس می‌کنم غم بزرگی روی دلت سنگینی می‌کند.»

آه بلندی کشید و گفت: «غم، جزئی از وجودم شده… همین‌جا، توی قلبم نشسته.»

گاهی آدم‌ها تنها نیاز دارند کسی بی‌قضاوت حرف‌هایشان را بشنود. از این رو، به احترام سکوت کردم تا ادامه دهد.

در آن لحظات که باد شدت می‌گرفت، جز صدای نفس‌های ناآرام من، و تپش‌های ملتهب او، صدای دیگری شنیده نمی‌شد.
در چنین لحظاتی، صدای قلب، گویاتر از کلمات، پرده از رازهای پنهان درون برمی‌دارد.

گفت: از وقتی خود را شناختم، فهمیدم که سرنوشتم اینگونه نوشته شده که دختری غمگین و تنها باشم. در تمام این سال‌ها، غم و تنهایی، دو یار دیرین من بودند.

در خلوت تنهایی‌ام، غم را جرعه‌جرعه می نوشیدم و بیشتر در گرداب آن فرو می رفتم.
این دو، در اتحادی نانوشته، مرا ـ که دیگر اختیاری از خود نداشتم ـ به هر سو که می‌خواستند، می‌بردند.
من، بازیچه‌ای بودم ناچیز در دستانشان؛ تا اینکه…

نگاهش را از زمین به دوردست‌های شهر دوخت و پس از مکثی کوتاه ادامه داد:
در همان حال و هوایی که مثل مترسکی بی‌اراده اسیر غم و تنهایی بودم، ناگهان، سر و کله‌اش پیدا شد.

روزهای اول آشنایی، ناخودآگاه در برابرش جبهه می‌گرفتم و به مهربانی‌هایش واکنشی نشان نمی‌دادم. اما کم‌کم، مقاومتم شکست و یک‌بار دیگر، اختیارم را به دیگری سپردم.
اما این‌بار، جنس آن “دیگری” فرق داشت…
محبتش صادقانه بود، بی‌چشم‌داشت.
در لحظه‌لحظه‌ی رابطه‌مان، اعتماد به نفس و امید را در وجودم تزریق می‌کرد.

وقتی به بودنش اطمینان پیدا کردم، نوری از امید در دلم روشن شد و توانستم به ارزش‌های درونی‌ام پی ببرم.
از آن‌جا به بعد، با تکیه بر محبت او، به آینده‌ای روشن امیدوار شدم.
همیشه گفته‌اند پایان هر تاریکی، روشنایی‌ست؛ اما برای من، حتی در روشن‌ترین لحظات عمر هم ـ آن‌طور که سرنوشت خواسته بود ـ غم و تنهایی، سهم و قسمتم ماندند.

بیماری سرطان، خیلی زود، او را از من و مرا از امید و آرزو گرفت…
و بعد از رفتنش، من ماندم و دنیایی از غم و تنهایی؛ همان‌گونه که سرنوشتم مقدر کرده بود.
از این‌جا به بعد ، همان‌طور که قابل پیش‌بینی بود، مترسک درونم می‌بایست به اصل وجودی‌اش بازمی‌گشت؛ و من، دوباره، همان دختر غمزده و تنها می‌شدم.
اما تخم محبتی که او در دلم کاشته بود، جوانه زد. امیدی دوباره در من ریشه دواند و عشقی آرام اما پیوسته در قلبم پرورش یافت.

واکنون، عاشق‌تر از همیشه، با یاد او، به سوی آینده‌ای روشن گام برمی‌دارم.

نویسنده: مهدی بستار
عکس(گوشی موبایل) از: مهدی بستار

Loading

  • منبع خبر : چویر نیوز