زخم عمیقی روی دلم گذاشت و رفت؛ زخمی که دردش را هنوز هم حس میکنم. قصهی این زخم و آن نامردی، از یک روز گرم تابستان شروع شد…
بعدازظهر آن روز، مثل تمام روزهای بیقراری و اشتیاق، زودتر از همیشه خودم را به محل قرار رساندم. میخواستم آمدنش را با تمام وجود ببینم، لحظهای که همیشه در خیالم مرور میکردم.
خورشید با بیرحمی میتابید و زمان کشدارتر از همیشه میگذشت. لحظهها مثل قطرههای مذاب روی پوستم میچکیدند. هر ثانیه که میگذشت، ضربانی در گلویم سنگینتر میزد.
بعد از دقایقی که برای من به اندازهی سالی گذشت، دوستش را دیدم که از دور نزدیک میشد. چهرهاش درهم بود، مثل کسی که خبر خوشی برای گفتن ندارد.
نزدیک که رسید، نگاهی کوتاه کرد و آرام گفت:
– نمیتونه بیاد… نه حالا، نه هیچوقت دیگه.
عرق سردی روی پیشانیام نشست. چیزی در گلویم گیر کرد، انگار هوا هم یاری نمیکرد. پاهایم سست شدند و با حالی ماتزده، همانجا روی آسفالت داغ خیابان نشستم.
آخر مگر میشود کسی را اینگونه بیدلیل و بیخداحافظی رها کرد؟
شده بود… و حالا من مانده بودم با انبوهی از خاطراتی که مثل خوره، جسم و جانم را میخراشیدند.
انبوه خاطراتم را که مرور میکردم، جز لحظات خوشِ با هم بودن چیزی به ذهنم نمیرسید. شروع قصهی عشقمان هم بهاندازهی ادامهاش شیرین بود.
همه چیز از یک دعوای ساده شروع شد، بر سر اینکه کدام یک از ما برای درس خواندن زیر سایه درختِ پارک بنشینیم. دعوایی که خیلی زود با لبخندی به مصالحه کشید و از همانجا، دوستیمان جوانه زد… جوانهای که کمکم به عشقی آتشین بدل شد.
در تمام آن روزهایی که من نرد عشق میباختم، در دل همان لحظاتی که خودم را خوشبختترین آدم شهر میدانستم، کنار نهال نورسِ عشقمان، گیاه هرز خیانت آرامآرام رشد میکرد.
من اما ندیدمش یا شاید هم دیدم و نخواستم باور کنم.
او همزمان با عشق من، عشقی دیگر را در دلش میپروراند؛ عشقی پنهان، اما ریشهدار. درست مثل خیانتی که در سکوت، جانم را نشانه گرفته بود.
او در تمام لحظات با هم بودنمان، از عشقی سخن میگفت که برایش جنبهای مقدس داشت؛ عشقی که، بهزعم او، هیچ غریبهای در خلوتش راهی نداشت.
میگفت این عشق نوپا را باید چون نوزادی ناتوان، با وسواس مراقبت کرد تا جان بگیرد و ریشه بدواند.
در این مراقبت، خودش را نگهبان اصلی عشق میدانست. با اطمینانی محکم و لحنی دلنشین میگفت: «محبتی که از دل زن بجوشد، نهال عشق را زنده نگه میدارد… اما سایهی مرد، از آن درخت پناه میسازد.»
و من، چه ساده، زیر آن سایه پناه گرفته بودم؛ بیخبر از اینکه ریشههای درخت، به خاک دیگری چنگ انداختهاند…
روزی را بهخوبی به یاد دارم؛ آنروز که حین قدمزدن در پارک، زیر سایهی درختان و لابهلای حرفهایمان از عشق مقدس میگفتیم.
در همان لحظه، صدای مشاجرهای از دور توجهمان را جلب کرد. زنی با گریه، مردی را به وفاداری به عشقشان فرا میخواند. مرد، اما بیتفاوت و بیاحساس، همهچیز را انکار میکرد و سعی داشت شرایط را عادی جلوه دهد. صحنهای آشنا بود؛ چون همان مرد را، روزی نه چندان دور، در کنار زنی دیگر دیده بودیم… شاید همان عشق پنهانش.
او با دیدن آن صحنه، آهی کشید و گفت:
«ماندگاری عشق، فقط با صداقت ممکنه… مرده که باید این فضای صادقانه رو بسازه و نگه داره.»
و از آن روز، مدام از من میخواست که در رابطهمان، صداقت را اصل بدانم…
چه باور سادهلوحانهای داشتم؛ غافل از اینکه کسی که بیشتر از صداقت میگوید، گاهی همان کسیست که از آن گریزانتر است.
مدتی بود که دیگر آن شور و اشتیاق همیشگی را در رفتارش نمیدیدم.
گاهی با طعنه و لحن شوخی، به او میگفتم که دیگر مثل قبل عاشق نیست؛ که عشق مقدسمان برایش بیمعنا شده.
در پاسخ، فقط برق عجیبی در چشمانش مینشست؛ نگاهی که نمیدانستم از سر انکار است یا اعتراف.
حرفهایش دیگر گرمایی نداشت… گاهی مسیر گفتگو را عوض میکرد، گاهی لبخندی سرد تحویلم میداد.
در چنین لحظههایی، جملهای را زیر لب زمزمه میکرد که هنوز هم ذهنم را میخراشد: «حقیقت، توهمی بیش نیست.»
و من، در همان توهم رازآلود گرفتار شده بودم؛ توهمی که نامش را عشق گذاشته بودم…
اصرار من برای تغییر کیفیت رابطهمان و آگاه کردن خانوادهها از علاقهی مشترکمان و قصدی که در دل داشتیم، او را سردتر و خشنتر میکرد.
اما من، این سردی را نه نشانهی بیمیلی، که شرمی دخترانه میپنداشتم؛ شرمی که از روبهرو شدن با یکی از مهمترین تصمیمهای زندگی یک زن برمیخیزد.
تصوری خام، اما آرامشبخش…
همین تصویر بود که باعث میشد نشانههای تردید در رفتارش را نبینم.
تکفیر تدریجی عشقمان را نمیفهمیدم و دل خوش کرده بودم به نسیمی کمرنگ از محبتی که روزی چون آتش میسوخت و حالا به آهی بیصدا بدل شده بود.
بیمیلیاش به اتفاقات شیرینی که روزی ذوق کودکانهای در او مینشاند، رفتهرفته چشمم را به حقیقت باز کرد.
دیگر آن برق در نگاهش نبود، آن هیجان بیدلیل، آن لبخندهای بیمقدمه…
و من، که همیشه به جای دیدن واقعیت، به آغوش توهم پناه میبردم، ناگهان خود را در دل تلخیِ بیرحمانهی حقیقت یافتم.
لحظاتی دشوار… لحظاتی که ستونهای باور و اعتماد در ذهنم یکییکی فروریختند.
فروپاشیام بیصدا بود، اما عمیق.
درون خودم شکستم، بیآنکه کسی ببیند.
و از دل آن ویرانه، تنها چیزی که باقی ماند، نه عشق، نه اندوه…
که حسی غریب و بیرحم به نام انتقام بود.
حالا دیگر نه عشق، که واژهی انتقام را با جامهای از تقدس در دل میپروراندم.
حسی عجیب و ناآشنا، اما در عین حال آشنا؛ چیزی که با هر نفس در من ریشه میدواند، میبالید، و قد میکشید…
تا جایی که دیگر نهال نازک حسرت و درد، تبدیل شده بود به درخت تنومند انتقام.
بیدلیل نیست که میگویند روی دیگر عشق، نفرت است. و من، در آن روی دیگر گرفتار شده بودم. نفرتی که همچون آتشی آرام، اما بیوقفه، درونم را میبلعید… و گامبهگام، وجودم را به تسخیر خود در میآورد.
و حالا این منِ فروریخته اما با تار و پودی در هم تنیده از خشم و انتقام است که در عبور گذر زمان، آمیخته به سکوت؛ پیش می رود. این همان نقطه شروعی است که روزگاری با جوانه هایی از عشق شروع و با ریشه ای از نفرت ادامه یافت.
زندگی صحنه ی جدال عشق و نفرت است و آدمی گرفتار در این بازی…
نویسنده: م .بستار
![]()
- منبع خبر : چویر نیوز












