این جمله‌ی فرانتس کافکا، نویسنده‌ی شهیر، که می‌گوید: «رهایی فقط در از دست دادن چیزهایی است که در آن اسیر هستیم»، سال‌ها در ذهنم طنین‌انداز بود. من اسیر بندهایی نامرئی بودم؛ زندانی که ذهنم با فرمان از محدودیت‌ها و قوانین ناعادلانه‌ی بیرونی ساخته بود. اختیار زندگی‌ام نه در دستان خودم، بلکه در قضاوت‌ها، انتظارات و هنجارهای جامعه خلاصه می‌شد. در تمام این سال‌ها، همچون آهویی رام و گرفتار، تنها در مسیرهایی قدم برمی‌داشتم که برایم ترسیم شده بود. افکارم در قفسی نامرئی پرسه می‌زد و آزادی مفهومی گنگ و در عین حال رویایی شیرین و دست‌ نیافتنی به نظر می‌رسید.

این جمله‌ی فرانتس کافکا، نویسنده‌ی شهیر، که می‌گوید: «رهایی فقط در از دست دادن چیزهایی است که در آن اسیر هستیم»، سال‌ها در ذهنم طنین‌انداز بود. من اسیر بندهایی نامرئی بودم؛ زندانی که ذهنم با فرمان از محدودیت‌ها و قوانین ناعادلانه‌ی بیرونی ساخته بود.

اختیار زندگی‌ام نه در دستان خودم، بلکه در قضاوت‌ها، انتظارات و هنجارهای جامعه خلاصه می‌شد. در تمام این سال‌ها، همچون آهویی رام و گرفتار، تنها در مسیرهایی قدم برمی‌داشتم که برایم ترسیم شده بود. افکارم در قفسی نامرئی پرسه می‌زد و آزادی مفهومی گنگ و در عین حال رویایی شیرین و دست‌ نیافتنی به نظر می‌رسید.

در کودکی، به دلیل فاصله سنی زیادی که با خواهرها و برادرهایم داشتم و عدم حضور فیزیکی آنها، از آزادی عمل بیشتری نسبت به دوستانم برخوردار بودم. هر جایی می‌توانستم بروم و هر کاری که دوست داشتم انجام می دادم. اما این ظاهر ماجرا بود و من برای انجام هر کاری، ساعت‌ها با خودم کلنجار می‌رفتم. در واقع، محیط آزاد کودکیِ من تحت تاثیر هنجارها و قوانین دست‌وپاگیری بود که از سوی جامعه بر خانواده‌ام تحمیل شده بود.

برای مثال، هر زمان که قصد رفتن به محله‌ای دیگر داشتم، در کشمکش و اضطراب شدیدی قرار می‌گرفتم. همیشه نگران بودم که مبادا دور شدنم از محله، کار نادرست یا غیر اخلاقی باشد. به همین دلیل، بارها تصمیم خود را تغییر می‌دادم. این تنش و درگیری ذهنی، عادت همیشگی من شده بود.

بدین ترتیب، تمامی دوران کودکی من در حصار این بایدها و نبایدها گذشت. از طرفی حس ماجراجویی و آزادی عملی که داشتم، شرایط را برایم دشوار و پر از اضطراب می‌کرد. من میان دو بی‌نهایت گرفتار آمده بودم: میل به آزادی و رهایی از یک طرف و مطیع بودن در برابر هنجارها و قوانینی که بر ذهنم حکم می‌راندند از طرف دیگر. نتیجه این تضاد و تناقض‌ها شخصیتی ترسو، بی‌اراده و ضعیف بود. شمایل چنین شخصیتی در جامعه برای دیگران هیچ جذابیتی نداشت. بنابراین، ترس از تنهایی مسئله‌ی مهم بعدی زندگی من در جوانی بود.

غلبه‌ی این ترس بر همه‌ی ارکان وجودم باعث شده بود که حتی پیش از آنکه از سوی دیگران طرد شوم، به اختیار به دنیای تنهایی سقوط کنم. تنهایی برای جوانی درگیر با هنجارها عذابی مضاعف بود، چرا که از یک طرف از اینکه تنهاییم از سوی جامعه مورد قضاوت قرار بگیرد، واهمه داشتم و از طرف دیگر به نوعی دچار ترس مرکب شده بودم.

ازاینرو برای فرار از تنهایی و شاید هم قضاوت های مردم، به برقراری ارتباط با آدم‌هایی که هیچ شناختی از آنها نداشتم روی می‌آوردم. و البته نتیجه این اعتمادهای زودهنگام ضربه‌های مکرری بود که از رفاقت می‌خوردم!

خسته از ترس‌ها و دلشکسته از رفاقت‌ها، به دنبال راه چاره‌ای برای فرار از این اسارت می‌گشتم. در چنین شرایطی، آن حس آزادگی که در من از کودکی وجود داشت به کمکم آمد و توانستم با تکیه بر این غریزه درونی، تمامی آن حصارها و زنجیرهای ذهنی را یکی یکی پاره کنم. وقتی از قید این زنجیرهای ذهنی رها شدم، توانستم بر ترس تنهایی نیز غلبه کنم. پس برای دور شدن از آسیب‌هایی که از نارفیقان می‌خوردم، تا مدت‌ها به تنهایی خودخواسته‌ای پناه بردم.

این تنهایی ارادی، به مرور تغییرات عمیقی در نگرش من نسبت به دنیا ایجاد کرد و توانستم با تکیه بر این آگاهی، رفته‌رفته گره‌های ذهنی خود را بگشایم. در ادامه، زمانی به نقطه اوج رسیدم که توانستم روابط سالمی با آدم‌های اطراف برقرار کنم. من به عنوان یک انسان به دور از قید و بندهای تحمیلی، بر مرکب آزادی سوار بودم و با خیالی آسوده در مناسبات اجتماعی جولان می دادم.

از اینجا به بعد بود که فهمیدم برای دستیابی به کمال مطلوب، آزادی تنها راه است؛ راه رهایی و سعادت!

نویسنه: م بستار

Loading

  • منبع خبر : چویر نیوز