اوضاع فرهنگ و هنر؛ زمانی خراب شد که نه با یک اتفاق، بلکه با مجموعهای از انحرافاتِ ساختاری، از چند دهه قبل به زوال و انحطاط کشیده شد. این سقوط، نتیجهی فروریختنِ ستونهای تخصص، اخلاق و عدالت در بدنه مدیریتی است؛ یعنی زمانی که:
۱- ستونِ شایستگی و معیارِ علمی فرو ریخت:
• آزمونهای معیار، سست شد: زمانی که آزمون هنر در کنکور، از حالت استاندارد خارج و «شناور» و جایگاهِ سنجشِ دقیقِ استعداد، قربانیِ بینظمی شد.
• مدیریت، از تخصص تهی شد:
زمانی که حوزههای فرهنگی از دستِ متخصصان خارج شد و با انتصابهای «حزبگرایانه»، «پارتی های سفارشی »، « زورگویان فاشیست » به دست افرادی سپرده شد که تحصیلات و تجربیات شان کاملاً با ماهیتِ فرهنگ و هنر بیگانه بود.
• تسلطِ بیهنرها بر هنرمندان:
زمانی که مدیریتِ خلقِ اثر، از دستانِ خلاق خارج و به دست کسانی افتاد که نه درکِ زیباییشناسی داشتند و نه ظرفیتِ هدایتِ جریانِ هنر را.
۲- ساختارِ اجرایی، دچار گسیختگی شد:
• تجزیهی بدنه مدیریتی: زمانی که بالهای اصلیِ وزارت ارشاد (سازمانهای فرهنگی و اوقاف و …) را از هم جدا کردند و ساختارِ یکپارچه و منسجمِ مدیریتِ فرهنگی را از هم پاشیدند.
• تبدیلِ هنر به ابزارِ تبلیغاتی:
زمانی که حمایت از «خلقِ اثر» جای خود را به حمایت از «پروژههای نمایشی و تبلیغاتی» داد و هنر، از ابزارِ تعالی، به ابزارِ مصلحتاندیشی در ساختارهای اداری تبدیل شد.
• سلطهی یکدستسازی بر تنوع:
زمانی که تنوعِ فرهنگی قربانیِ «یکدستسازیِ اجباری» شد و فضای خلاقیت، در میانِ یکنواختیِ مصلحتی، خفه گشت.
۳- عدالتِ اقتصادی و کرامتِ انسانی از میان رفت:
• سقوطِ سطح معیشت:
زمانی که حقوق و دستمزد پرسنلِ کلِ وزارت خانه، به یکسومِ حقوقِ یک نگهبانِ شهرداری تنزل یافت و هنرمند و کارمند فرهنگی، درگیرِ نبرد برای «بقا» شد، نه «خلاقیت».
• شکستِ تخصص در برابرِ رابطه:
زمانی که اعتبار و جایگاه، نه بر اساسِ توان مندی، بلکه بر اساسِ «ارتباطات» و «رابطهها» و «سفارش نمایندگان و دستگاههای نظارتی» در سلسلهمراتب اداری تعیین شد.
۴- بنیادهای اخلاقی و اجتماعی فرو پاشید:
• مرگِ حقیقت و انصاف: زمانی که صداقت، راست گویی، حق و انصاف، از ارزشهای بنیادین به کلماتِ تهی تبدیل شدند و جای خود را به منافعِ شخصی دادند.
• حاکمیتِ خودسانسوری در محیط کار: زمانی که «خودسانسوری» به تنها استراتژیِ بقای هنرمند در فضای رسمی تبدیل شد و هنر، از جسارتِ نقد و بازتابِ واقعیت، تهی گشت.
• سقوطِ نقد و تفکر:
زمانی که نقدِ هنری، از یک تحلیلِ علمی و عمیق، به قضاوتهای سطحیِ اجتماعی تقلیل یافت و آموزش، به جای پرورشِ خلاقیت، به تولیدِ کپیهای بیروح، روی آورد.
۵- فروپاشی نهادهای آموزشی و تربیت هنری:
زمانی که قدیمیترین و نامآورترین بسترهای پرورش استعداد، مانند «هنرستان هنرهای زیبا» که روزگاری مهد شکوفایی چهرههای شاخص( هنرهای زیبا و تجسمی ) گرافیک ،موسیقی، نقاشی، تئاتر و فیلم سازی و سینما در ایران بود، به نماد بیتدبیری و انحطاط آموزشی تبدیل شد. این فروپاشی از چند جهت رقم خورد:
• حذف استادان برجسته و جای گزینی با مدیران بیتخصص:
کادر آموزشی هنرستان که حاصل دههها تجربه و خلاقیت بودند، به بهانههای «تصفیههای ایدئولوژیک» یا «مدیریتِ سیاسی» کنار گذاشته شدند و جای خود را به افرادی دادند که نه سواد هنری داشتند و نه عشق به آموزش.
• نابودی زیرساختهای عملی و کارگاهی:
کارگاههای مجسمهسازی، اتاقهای تمرین موسیقی، استودیوهای نمایش و آزمایش گاههای عکاسی، یکییکی تعطیل یا به انبار کاغذهای باطله تبدیل شد. هنرآموز دیگر نه با ابزارِ واقعی خلق اثر، که صرفاً با جزوههای نظری و تصاویرِ پشت شیشه آشنا میشد.
• تبدیل آموزش هنر به دیپلمزدگیِ فرمالیته:
محتوای آموزشی به سمت دروسی سوق داده شد که کم ترین ارتباط را با خلق اثر داشتند و تنها هدف شان پر کردنِ زمان و صدور مدرک بود. هنرستان از محلی برای «کشف و پرورش استعداد» به «واحد اداریِ تولید مدرک» بدل گشت.
• بستن درها به روی نقد و تجربههای نو: هرگونه جریان هنریِ تازه یا سبکِ غیرمتعارف برچسب «انحرافی» خورد و از برنامههای عملی حذف شد. هنرجو در فضایی تربیت میشد که یا باید کاملاً از تفکر انتقادی دست میکشید، یا مسیرش را در خارج از این ساختار جستوجو میکرد.
هنرستانهای موسیقی دختران و پسران، هنرستانهای تجسمی در استانها، و نبود مراکز آموزش عالی و دانشگاه هنر همگی یا تعطیل و با کمبود بودجه، حذف استادان بنام، و سیاستزدگی مواجه شدند. آمار ترک تحصیل و مهاجرت هنرجویان مستعد، به بالاترین حد خود رسید.
نتیجهگیری:
فرهنگ و هنر، نه با کمبودِ بودجه، بلکه با «فقدانِ معیار» و «نابودیِ اخلاقِ مدیریتی» به خاک سیاه نشست. وقتی تخصص، بیعرضگی را تغذیه کند، وقتی عدالت، خلاقیت را سرکوب کند و وقتی مدیریت، بر اساسِ وابستگیهای گروهی عمل کند، هنر دیگر نه ابزاری برای تعالیِ جامعه، بلکه تنها سایهای از یک میراثِ گم شده خواهد بود.
بازگشت به مسیر تعالی فرهنگ و هنر، تنها از طریقِ بازپسگیریِ «تخصص»، استقرارِ «عدالت» و احیای «صداقت» در ساختارهای اجرایی وزارت فرهنگ و ارشاد ممکن است.
این قصهی پر غصه سر دراز دارد…
سعید کرمی، کارشناس ارشد مدیریت فرهنگی
![]()
- منبع خبر : چویر نیوز















