زخم ها وقتی سر باز می کنند، تا عمق جان را می خراشند. خراشی که نه با مرهم التیام می یابد و نه گذر زمان آن را از بین می برد؛ جای آن، برای همیشه می ماند.

زخم ها وقتی سر باز می کنند، تا عمق جان را می خراشند. خراشی که نه با مرهم التیام می یابد و نه گذر زمان آن را از بین می برد؛ جای آن، برای همیشه می ماند.
در دنیای کودکانه ام غرق بودم که گرفتار عشقی ناخواسته شدم. عشقی که از لذتی وصف ناشدنی شروع و به توهین و تهمت ختم شد.
برای من، که میان دنیای کودکانه و احساسات زنانه معلق بودم، تنها یک نگاه و یک لبخند کافی بود تا با شتابی غیر قابل تصور به دنیای زنانگی پرتاب شوم. در هم آغوشی با واژه ها و کلمات عاشقانه، احساسات زنانه ام بیدار شده بودند. و من، که لذتِ زن بودن برایم به شیرینی شهد عشق می مانست، چون کبوتری دل سپرده به بلندای آسمان، خود را در آغوش این زنانگی رها شده می دیدم؛ بی آنکه به فرداها بیاندیشم.
در آن حال و هوا، هرچه بود را عین عشق، پاک و صادقانه می دیدم. آنقدر غرق در این باور بودم که عشق را منشا صداقت می دانستم و صداقت را سرچشمه ی زندگی می دیدم.
سیر در دنیای عاشقی آنهم در حد فاصل میان کودکی و زنانگی همچون جاده ای یک طرفه و بی بازگشت بود، که هر قدمش دلنشین و انتظارش شیرین می نمود.
انتظار که ملال آورترین بخش زندگی آدمی است برای من به شیرین ترین لحظه های رابطه مان بدل شده بود. انتظار آمدنش، دیدن مهر و نوازشش…
و در میان آنهمه شور، تنها خواسته ام از دریای بی کران عشق بینمان، صداقت و راستی بود. در پیچ و خم های نیازِ او و نازِ من صداقت به شکلی پُررنگ نقش آفرینی می کرد.
به همان میزان که عشق مفهومی مبهم است، صداقت نیز واژه ای گُنگ با تفاسیر گوناگونی است.
ما هردو در لحظات پُرشور عشق ورزی، صداقت را فریاد می زدیم، بی آنکه بدانیم در ذهن هر یک از ما چه معنایی دارد.
در اوجِ ناب ترین لحظات عاشقانه مان، آنگاه که تنها نگهبانِ عشقمان صداقت بود، درست در همان زمانی که باور داشتم هیچ طوفانی توانِ لرزاندن پایه های این بنا را ندارد، حریمِ مقدسمان را در معرضِ هجوم واژه هایی غریبه دیدم.
او که از استحکام عشقمان خیالش آسوده گردید، زمانی که تمامی زنانگی ام را به تسخیر درآورده و کودکیم را به تاراج برد، با تازیانه کلمات و واژه ها خشونت را میهمان خلوتمان نمود. او از جایی به بعد – که هرگز نفهمیدم کِی و چگونه – کلامش رنگ خشونت گرفت؛ و هر بهانه ای، بهانه ای برای فرود آوردن تازیانه ی تلخ واژه ها می شد.
من، که وجودم را در اسارتِ خشونتِ واژه هایش می دیدم، در پی یافتن مرهمی برای تسکین دردها و یا راهی برای رهایی، به هر دری می زدم.
تا روزی که اندکی دیرتر از همیشه سرِ قرار رسیدم، بی آنکه مجالی برای توضیح داشته باشم، بار دیگر مورد هجومِ واژه های گزنده و خشونت کلامی اش قرار گرفتم.
در میان هجومِ بی وقفه ی تردید، آنگاه که همه ی راه ها را بن بست می دیدم، خود را آدمِ بازنده ای یافتم که به انتهای خط رسیده و جز پایان چاره ای دیگر پیشِ روی خود نمی بیند.
در اوج هیجانات معصومانه ی کودکی و درگیر با احساسات نابِ زنانگی، اکنون در حالِ دست و پنجه نرم کردن با عفریته ی مرگ بودم.
برای فروغلتیدن در آغوش مرگ و یا رهایی از این وضعیت، تنها به یک بهانه نیاز داشتم. بهانه ای که در چهره ی آرام و صدای مهربان آن دیگری یافتم. او بهانه ای شد برای ایستادن، ادامه دادن و دور شدنم از آغوش مرگ.
ایستادنی به بهای سنگین خیانت؛ آری پس از آن مُهر خیانت بر پیشانی من حک شد. اما من جز برای رهایی و رسیدن به قداست عشق و صداقت گمشده ام، چیزی نمی جستم.
تاوان این خیانت بدنامی و حاصلش رسیدن به عشق و آزادی بود.
«من از میانِ مردمی که می دوند، ایستاده ام و رهایی را فریاد می زنم…» فروغ

«راوی شخصیت دختر در داستان تکفیر عشق است که پیش از این منتشر شده است.»
نویسنده: م . بستار

Loading

  • منبع خبر : چویر نیوز