« ما آدم‌ها وقتی از موقعیتی فاصله می‌گیریم، با نگاهی متفاوت از زمانی که در آن قرار داشتیم، به آن می‌نگریم؛ نگاهی آمیخته با احساساتی چون حسرت، افسوس و گاه پشیمانی. اما آنچه قطعی است، برگشت‌ناپذیری آن موقعیت و ناممکن بودن تجربه دوباره آن شرایط است. از این منظر، می‌توان زندگی را مجموعه‌ای از حسرت‌ها و افسوس‌ها دانست؛ حسرت فرصت‌هایی که از دست داده‌ایم و افسوس راه‌هایی که می‌توانستیم جور دیگری بپیماییم. با این مقدمه، شما را به خواندن داستان کوتاه «سفر دل» دعوت می‌کنم و در پایان، با حسرت و افسوس خودتان تنها می‌گذارم. »

« ما آدم‌ها وقتی از موقعیتی فاصله می‌گیریم، با نگاهی متفاوت از زمانی که در آن قرار داشتیم، به آن می‌نگریم؛ نگاهی آمیخته با احساساتی چون حسرت، افسوس و گاه پشیمانی. اما آنچه قطعی است، برگشت‌ناپذیری آن موقعیت و ناممکن بودن تجربه دوباره آن شرایط است. از این منظر، می‌توان زندگی را مجموعه‌ای از حسرت‌ها و افسوس‌ها دانست؛ حسرت فرصت‌هایی که از دست داده‌ایم و افسوس راه‌هایی که می‌توانستیم جور دیگری بپیماییم. با این مقدمه، شما را به خواندن داستان کوتاه «سفر دل» دعوت می‌کنم و در پایان، با حسرت و افسوس خودتان تنها می‌گذارم. »
***

در حال‌وهوای تنهایی، اختیارم را سپردم به دل؛ تا هرکجا که خواست، مرا با خود ببرد. او هم دستم را گرفت و به گذشته برد. جایی لا به لای برگ های کهنه ی دفتر زندگی، برگی را نا تمام دیدم. با دل قرار گذاشتیم که آن بخش ناتمام دفتر زندگی را دوباره از نو بنویسیم. پس با او راهی سفر شدم؛ سفر دل.

در اوج شور و هیجان نوجوانی، آن روزها که تجربه‌کردن برایم عادت و دیدن و رفتن قانون نانوشته‌ی زندگیم بود، خیلی اتفاقی همدیگر را دیدیم. مریم، دختری مهربان، صمیمی و با ظاهری ساده؛ از خانواده‌ای پولدار و با اسم و رسم بود. در مقابل، من پسری عجول و پرهیجان، با ذائقه‌ای تنوع طلب بودم. اما خیلی زود و عجیب، دنیای سطحی‌نگر و گذرای من با جهان معناگرای مریم که پُر بود از وفاداری و سکون، پیوندی غیرمنتظره پیدا کرد.

من که آمده بودم ببینم و بروم، حالا درگیر نگاهی شده بودم که به ماندن دعوت می‌کرد. اسیر آرامش بی ادعایش. مریم که از نگاه‌های محاسبه‌گر و تمنای منفعت‌طلبانه‌ی پسرهایی که سر راهش قرار می‌گرفتند به ستوه آمده بود، بی‌توجهی من به موقعیت خانوادگی‌اش را بهانه ای برای نادیده گرفتن کنجکاوی های پسرانه و هیجاناتم نمود. من هم در مقابل، اسب سرکش جوانی را از خود راندم تا مطیع و فرمان‌بردار عشقی شوم که وفاداری، قانون نخست آن بود.

حالا دیگر میان من و مریم، عشقی ریشه دار تا اعماق وجودمان ریشه دوانده بود. میلی مشترک که تفاوت‌ها را محو و اشتراکات‌مان را پُررنگ تر می نمود. احساساتمان در نقطه ای ناب با هم تلاقی پیدا کرده بود تا دنیا را از زاویه ای مشترک تجربه کنیم. من و او مسافر جاده ی عشق شده بودیم و بی مهابا پیش می رفتیم.

از آنجا که تصور جاده ی عشق بدون مانع و مشکل ممکن نیست، ما هم با موانعی مواجه می شدیم. که تنها با تکیه بر ایمانمان به عشق از پس آن‌ها برمی‌آمدیم. اما با توجه به اینکه همه‌چیز آن‌طور که می‌خواهی پیش نمی‌رود، در ادامه ی مسیر میل به سرکشی، دوباره در من بیدار شد تا به بهانه تجربه ی یک حس تازه رابطه مان را دچار آشوب کنم. تلاطمی که در ابتدا با چشم پوشی های مریم به آرامش و وفاداری دوباره کشیده می شد. این طغیان ها در آغاز از سوی مریم با خواهش، به وفاداری فراخوانده می شد اما رفته رفته خواهش جای خود را به تنش و دعوا داد. من که خیالم از عشقِ میان‌مان و وفاداری او آسوده بود، بی‌مهابا می‌تاختم و او با ناامیدی و استیصال به دنبال راه چاره ای می گشت.

از آنجا که زن ها موجودات وفاداری هستند که تا پای جان، پای عشقشان می مانند، با خیالی آسوده به دنیای تجربه های جدید پا می گذاشتم. غافل از اینکه وفاداری هم حد و مرزی دارد، که اگر فرو بریزد دیگر فرصتی برای جبران نمی ماند.

حالا که در این سن و سال، به تجربه رسیده‌ام، باور دارم که همیشه راهی برای جبران هست. آیا سرنوشت این فرصت دوباره را در اختیار من خواهد گذاشت؟!

نویسنده: م . بستار

Loading

  • منبع خبر : چویر نیوز